در رستاخیز تنهاییم با اندیشه تو در ستیزم
ای نوای خاموش سبکبار مستْ دل من
مرا بنگر تا اوج گیرم از صحرای سکوت
به ژرفای آسمان نیلی نگاه تو
عصیان عشق مرا مجنون کرده بود و آواره
از آن ازلی که نسیم روحت نوازشم کرد
با تو حسی از عشق سراغ ندارم اما
بی تو هیچ احساسی ندارم
من تو را نمی شناسم ولی
هر روز به تو می اندیشم
نفسهای تند سرد من
پیوسته در تقلای گرمای نگاه تو
رفته رفته خاموش میشوند
بیا و در اخرین نفس مرا دریاب
شاید برای عبور از عصیان عشق خسته ام اما
آخرین رمقم باقیست برای حضور تو
و آخرین نفسم منتظر وصال تو
مرا در آغوشت جای بده ای اوج زیبایی
میترسم پاک ببازم تمام وجودم را
وقتی تو در کنارم مینشینی
نوایی از محبت برایم بخوان تا
دیگر به سوی زندان تنهایی بر نگردم
+ نوشته شده در شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 2:58  توسط یوسف
|
آرزوهای دور و دراز
و جیب خالی
عشق ناب
و نگاه بی رحم
دل شکسته
و شب های تنهایی
خنده های مستانه
و حسرت وصال
چقدر زندگی زیباست!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 7:39  توسط یوسف
|
عمری است با یاد تو ،تنها
مدهوشم و سرگردان
در پس کوچه های شهر زمان
از پس پلکهای خسته و مست مینگرم
به رقص تلخ ثانیه ها
دختران ظریف زمان
بی تفاوت در حضور نامحرم من
با کرشمه و ناز ،اما بی احساس
پوزخندی به لب، پیوسته
پشت شیشه شکسته
بر صفحه سفید دل
در گردش
همچو کرکس
به انتظار پایان
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 8:17  توسط یوسف
|
بیا و مرا در آغوش بگیر
ای پایان سراب زندگی
در این شوره زار تنهایی
عمریست از عطش انتظار سیرابم
بیا که تفدیده کویر دلم سینه چاک
قدمهای سنگین ترا می خواهد
من خسته ام و زجه باد
هر روز آواز مرگ مرا میخواند
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 8:5  توسط یوسف
|
مهلتی برای جاری شدن ندارم
بهانه ای برای ماندن
آخرین قطره اشکم
شبنمی بر روی برگ سبزی از امید
در انتهای شبی سرد و تاریک
در کویر عشق همچو مجنون
به انتظار طلوعت نشسته ام
تا در آغوش اولین پرتو نگاه طلایی مهربانت
محو شوم آرام گیرم
و دیگر نباشم
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 9:26  توسط یوسف
|
در آبی آسمان چشمانت
نگاهت چه سنگین است
در پس این نگاه
شاید عشقی خسته نهفته داری
مرا دیگر مجال آزادی نیست
که من عمریست در نگاه تو اسیرم
حرفهای مرا خوب گوش کن
صدای من دیگر تکرار نمی شود
نگاهت میکنم و باز خسته ام
صدایت میکنم هر چند دل شکسته ام
همچو رودی پر خروش در نگاه تو میگذرم
و باز چشمانت آبی است
و نگاهت سنگین
من می خروشم تو نگاه میکنی
آرام میگیرم تو نگاه میکنی
نه میخندی نه حرف میزنی
فقط نگاه میکنی
منی که در صحرای غمها آفتابم
در دریای نگاهت غروب میکنم
تا آبی چشمانت خونین شود
و نگاهت سنگین تر
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 8:40  توسط یوسف
|
باز دیشب از پشت پنجره خاطره ها
دزدیده نگاهت کردم
در پهنای آبی چشمانت
چیزی ندیدم جز سکوتی بی معنا
و تا صبح زورق دل من بود و
آه حسرتی سنگین
دریای طوفان زده
رگبار اشک
و یوسف گمگشته تنها
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 2:42  توسط یوسف
|
گاهی در خلوت تنهاایم
با خاطرات کودکی بازی میکنم
ترانه ای به یاد ندارم
اما صورت زیبای تو را هنوز هم در خاطرم زمزمه میکنم
خاطره اولین نگاهت را هنوز هم با تمام وجود احساس میکنم
لحظه ای که دلم در اقیانوس نگاهت غرق شد
لب های غنچه شده صورتی
چشمان آبی بی انتها
و دل طوفان زده بی ادعا (ی من)
نمیدانم تو خاطره ای از من زمزمه میکنی یا نه؟
و من همیشه تو را زمزمه میکردم
و هر شب با سرود خاطر چشمانت می آرمیدم
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 9:1  توسط یوسف
|
می خوانم از سکوت به پهنای انتظار
در سایه سار عشق و محبت
کی میرسی بهار؟
می رقصم از وجود سرا پا به شوق وصل
در زیر بارش ابر بهار مست
تا پر شود دلم از حس عاشقی
+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 6:25  توسط یوسف
|
کاش تنها یک لحظه مرا دوست داشتی تا
سیب سرخی از عشق
بهار نارنجی از احساس
لطافتی از شبنم
بارانی از محبت
شکوفه گیلاسی از دلدادگی
و عطری گل یاسی از امید
از باغ آرزوهایم
به تو هدیه می دادم
کاش یک لحظه مرا دوست داشتی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 6:26  توسط یوسف
|