تبليغاتX
یوسف گمگشته

من سالهاست که از غم گسسته ام

ای دوست شب به امیدت نشسته ام

با عشق چون که به پایت شکسته ام

هر جا که لحظه ای تو کنارم نشسته ای

عکس وجود تو را بر آب دیده ام دیده ام

گر با منی به سرابی نشسته ای

من سالهاست از غم دوران گسسته ام

 

!! نوشته شده توسط یوسف | 0:54 | جمعه یکم آبان 1388 •

امشب چرا ستاره های دلم خسته از شب اند

امشب چرا ستاره های دلم خسته از شب اند

امشب چرا ترانه های وجودم سبک سرند

امشب چرا سکوت در این پهنه وجود

دارد نوایی از احساس جستجو

شاید به  لاله زا عشق قدم می نهد دلم

شاید به جستجوی کسی میزند قدم

من حس انتظار تو را دیده ام ولی دریغ

امشب سکوت تو آزار میدهد دلم

خواهم که از وجود تو لبریز گشتمی

ای صبح آرزوی دلم با منی دمی؟

 

!! نوشته شده توسط یوسف | 0:19 | جمعه یکم آبان 1388 •

پشت حصار باغچه دل من

پشت حصار باغچه دل من

از باران چشم های خسته از تمنا

در گرمای دستان پر مهر تو

زیر رنگین کمان زیبایی هات

از نسیم پر از لطافت گیسوان تو

 شقایقی تنها شکفته

پشت حصار باغچه دل من

شاپرکی تنها و غریب

خسته و دلشکسته از جفای روزگار

روی شقایق دل من

چه زیبا پرهاش رو بسته

پشت حصار باغچه دل من

نوازش نسیم محبت تو

یک شقایق تنها

و شاپرکی زیبا

بهار رو به دل من هدیه کرده

!! نوشته شده توسط یوسف | 0:40 | یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 •

وقتی با صداقت صحبت کردم

گفتی چرا به من دروغ نمیگی

وقتی باهات روراست بودم

گفتی چرا منو خر نمیکنی

وقتی خنده هات رو دیدم

نفهمیدم از روی تحقیر بود یا دوست داشتن

آخرش نفهمیدم تو منو دوست داری

یا داری با من بازی میکنی

 

!! نوشته شده توسط یوسف | 21:51 | سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 •

منم آن تک درخت خمیده افتاده

سالهای عمر من در تنهایی گذشت

لحظه های زندگیم  در سکوت

نه شکوفه ای در بهار

نه  آواز چکاوکی مهاجر

نه آشیانه بلبلی شیدا

نه تکیه رهگذری درمانده

به امید سایه دل نوازی از احساس

نه چشمه ساری جاری

بر پای خمیده افتاده

نه جلوه ای از شکوه رنگ

در خزان پرمایه

و اکنون سالهاست که

بهار هم مرا فراموش کرده

خزان هم مرا تنها رها کرده

منم آن تک درخت خمیده افتاده

که ریشه اش از خاک هم رها گشته

در بیابانی از سکوت و تنهایی

و حال در زمستان سرد زندگیم

نگاهم به مجنونی است ره گم کرده و خسته از جفای لیلی

که بسوزاند تمام شاخسار تنهایم را

و گرمایی بگیرد از عشق و احساس

به شوق وصال آن ... 

یک بار آرزو کردم همیشه تنها باشم و همیشه تنها بودم کاش هیچ وقت چنین آرزویی نمیکردم 

!! نوشته شده توسط یوسف | 2:42 | چهارشنبه هشتم مهر 1388 •

عبور از آرزوها را آرزو دارم

عبور از آرزوها را آرزو دارم

همچون

عبور از میان ابرهای در هم تنیده

چه سنگین است صاعقه های خشمناک

و در حیرتم

 بعد از این همه خشم

قطره های مهربان باران را

و لطافت آسمان را

اینها همه اشک های مهربان توست

که با نوازش پرتو پر مهر خورشید

می آفریند رنگین کمانی از زیبایی ها

و در میان این رنگین کمان

من دیگر آرزویی ندارم

!! نوشته شده توسط یوسف | 1:44 | پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 •

مرا تنها گذار از من تنها بگذر

مرا تنها گذار از من بگذر

منم آن کوچه تاریک   تنگ   نمناک

پر از خروارها

 خاطرات سرد بی احساس

هوایم بس نمور است  و غم آلود

در این تنهایی من

 نیست قوقنوس

نخواهی یافت

عطری از گلی یا از گلابی

در این غمخانه هرگز نیست یادی از نگاری

مبادا در کنار کنج من یک لحظه بنشینی

مبادا سکوتم را بیازاری

به صوت دلخراشی از گلویت

مرا تنها گذار

 از من تنها بگذر

منم آن کوچه تاریک   تنگ   نمناک

!! نوشته شده توسط یوسف | 1:48 | دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 •

دلم را بشکن با بهانه یا بی بهانه

به دنبال بهانه ای هستم
تا ببارم همچون ابر بهاری
تا رها شوم از غم تنهایی
دلم را بشکن
با بهانه یا بی بهانه
شاید بغض گلویم بشکند
شاید عقده دلم باز شود
شاید سیل اشک از چشمانم جاری گردد
شاید سکوت تنهایم با هق هق گریه هایم بشکند
دلم را بشکن
با بهانه یا بی بهانه

!! نوشته شده توسط یوسف | 1:19 | دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 •

از آبی چشمان تو تا سبزی دل من

نگاه کن که چه زیبا سروده ام چشمان تو را

آن اقیانوس آبی بی ادعا را

آن افق بی  انتها را

کاش میشد در آن آبی بیکران

در آن وسعت بی مکان

لحظه ای  خیره شوم

تو خود میدانی که دل من در این دریا

چون زورقی است شکسته و تنها

که موج اشکی در چشمان تو

طوفانی است سهمگین در دل من

 و چه زیباست نگاه من در انعکاس اشک تو

رنگین کمانی از امیدها

و هق هق گریه های من

تازیانه رعدی است بر زمین خشک دل من

اگر ببارد بارانی از امید بر این خاک ازلی

دلم جوانه میزند و سبز میشود

و زندگی من و تو مسیر جاده ایست بی انتها

از آبی چشمان تو تا سبزی دل من 

!! نوشته شده توسط یوسف | 1:39 | پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 •

سودای سوداگری دل من

سودای دل من سرمایه غم توست

سودای سوداگری دل من چه زیباست

کجاست آن عیار مست

که به یغما برد سرمایه دل مرا

وکجاست آن آتش نفرین

که بسوزاند این خرمن انباشته را

عجب سرمایه ای و عجب آتشی

چون آتش نگاه تو بر سرمایه من افتد

سرمایه مرا که نه

تمام وجودم را بسوزاند

 

!! نوشته شده توسط یوسف | 23:14 | دوشنبه نهم شهریور 1388 •

RSS